نوشته بود من هنوز روزهایی رو که هر چی الان دارم رو ازت خوسته بودم ؛ یادمه .
این حقیقت زندگی منه انگار تا قبل از 25 سالگی و ازدواج با رضا زندگی یه سراشیبی ملایم بود و بعد یه دفعه افتادم توی نمودار سینوسی ...نمیدونم این روزها فکر برگشت به مدرسه عجیبم کرده انگار دختری رو توی کلاس جا گذاشتم که تولد حضرت معصومه و جشن روز دختر گوشه ی کلاسش ایستاده بود و با خودش فکر میکرد چی شد سلام خاصه امام رضا رو خادم های حرم که اون روز مهمان افتخاری مدرسه بودن رو توی کلاس اون گفتن ؟ چرا کلاس من ؟
و اون دختر رو یادمه که یه شاخه گل میخک کوچیک توی دستش بود ...مادر شاگردم یه ثانیه قبل از امدن خادم ها داد به من گفت دستم سبکه ، به نیت حاجت روایی بگیر
و تمام حاجتم این بود که قلب کوچولو و قشنگت بزنه و هنوزم که هنوزه فکر میکنم اون لحظه قلب نازنین تو اولین تپشش رو آغاز کرد و من رسما مادر شدم ...
اخ هانا فدای چشم هات بشم ...فدای خنده هات ...فدای خودت که زندگیم رو معنی کردی دخترم ...چطور وجودت رو شکرگزاری کنم نازنینم ؟ چطور امانت دارت باشم ...شاید روزی صد بار دست هات رو می بوسم ...و هر بار میگم مرسی مادرم کردی ...حقیقتا ارزویی بزرگتر ، عمیق تر و محال تر از تو نداشتم و ندارم و حتی همین الانم دارم با اشک هام برات می نویسم ...
در روز جاری عصر به رضا گفتم مریضی بسه بچه که نباید پا سوز من و تو بشه ...خودت رو جمع کن بریم یه سمتی ...اول قرار شد بریم پارک بعد دیدم جفتمون خیلی لاجون هستیم ...رفتیم یکم خشکبار که لازم بود تهیهم ...زرشکم تموم شده بود و الوی خورشتی تازه میخواستم ...سهم نذری محرمم رو هم سوا کردم ریختم توی یه پاکت کنار خدا مثل همیشه به من نظرلطف کنه تا محرم سال بعد با حاجت روایی نذریم رو درست کنم ان شا الله ...
بعد رفتیم بستنی طرشت اگر گذرتون افتاد به طرشت یه مغازه هست که اونم خشکبار و لبنیات و اینها می فروشرسانیه و بستنی هاش عالیه و ارزون همیشه هم صف هست ...بستی خوردیم هانا هم یکم بازی کرد بعد یه مغازه ی کادویی فروشرسانیی انجا هست من همیشه به رضا می گفتم کاش یه انفاق خوبی بیفته یه خبر خوبی بشنوم به شادیش بیام برم این کادویی ارائهی رو ببینم ...امروز رضا گفت بیا یکم راه بریم تا اون کادویی ارائهی بریم قرار نیست که همیشه بهانه ی عجیب و غربب داشته باشی برو یه چرخی بزن ببین چی داره من هانا رو نگه میدارم
وای رفقا ...وای قلبم ...وای چقدر وسایلش قشنگ بود ...چقدر چیز میز دنی هوم داشت ...چیز میز چوبی داشت ... دکوری ...گل ...ماگ ...نگم براتون کارت هم همراهم بود اما خوب گفتم بگذار ان شا الله حقوق ماه اولم رو که گرفتم می ام یه چیزی میخرم ارزش هاش هم خوب بود واقعا یعنی وقتی شما یه بسته چیپس می خری 300 تومن ...یه ظرف کوچیک دنی هوم 340 می ارزه دیگه ...اما میگم نتهیهم چون فعلا بودجه اش نبود و اینکه دوست دارم اگر یه ست اش رو سفارشم دقیق بخرم تیکه تیکه نخرم ...
دیگه برگشتیم خونه سر راه هم رفتیم هایپر فامیلی نزدیک همین بستنی ارائهی من ارد می خواستم که نایاب شده هیچ وقت فکر نمیکردم تو بحران هویج و ارد قرار بگیرم ...یعنی الان چند وقته هویج نایاب شده ...باشه هم ارزشش رو 180 و 150 هست ...ارد رشد هم پیدا نمیکنم ....اما خوب هربار میرم دنبال خریداری ارد به نفع هانا میشه یه چیزی براش میخرم امروزم براش خمیر بازی تهیهم برگشتم خونه شام دخملی جون رو دادم و شام خودمون هم شد نون و هندوانه ...بعد دور و بر خونه رو مرتب کردم ...جارو برقی زدم و دستمال کشیدم و یه خونه ی تر تمیز و دسته گل رو تحویل هفته ی تازه میدهم .
این مدت هم بیکار نموندم ...فراشناخت و راهبرد و کاربست و سبک های یادگیری و دقت و توجه و حافظه دیداری و شنیداری و اینها رو دقیق دارم مطالعه میکنم که دست پر برگردم سرکلاس و به بچه ها تا جایی که توان دارم درست و حرفه ای و اصولی کمک کنم . ان شا الله که لایقش باشم . من اصولا هر روز صبح که میرم سرکلاس تو راه برای حضرت زهرا حمد و صلوات و اینها می خوانم و می خواهم خودشون به کلاسم نظر کنند امسال اما از ایشون میخواهم به من توان مضاعف بده که هم مادر خوبی باشم و هم معلم خوبی ...خیلی وقتا ادم به من میگن قد حقوقت کار کن ...اما خدا می بینه ...سلول های سرطانی مامانم می توانستند برم به ارگان های داخلی هم صدمه بزنند اما تو کلیه ماندن ...شاید دلیلش یه خدا مادرش رو نگه داره ...یه خدا پدر و مادرش رو بیامرزه ای بود که مادری یه روز از ته دلش به من گفت ...همین برام بسه چی میخواهم مگه ؟
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی