ساعتی بیدار شدیم که پویا هنوز به صفحه ی رنگی رنگی بود ..
یه عالمه مسکن خوردم
یه عالمه ضد حساسیت
دارم برای خواب میمیرم
هانا هم میگه مامان پاشو بشین ....
مامان هانا بغل ...چای ...نون ...
مامان لا لا نه ...
واقعاً سوالم اینه چرا لالا نه !!!
ساعد یازده خوابید برق هم قطع شد بله منم ساعت هفت و ربع صبح بیدار شده باشم ساعت یازده می خواهم بخوابم ...در هر صورت خوابید منم دوست داشتم بخوابم اما التهاب گوشم روانیم کرده مطلقا روانی ...یک ساعتی رو بامطالب سیو شده از کلود کلنجار رفتم تا کم کم هانا بیدار شد نهار خوردیم رفتیم ارائهگاه این ماه ، مرغ و خوار و بار کابینتی بود یعنی مثلا حبوبات ...روغن جامد و مربا این مدل چیزها ...برای هانا هم که دختر خیلی خوبی بود یه دونه از این ژله های فرمند که توی جامدادی هست تهیهم خیلی ذوق کرد .
بعد امدیم خونه دیدم از درد گوش دوباره دارم به گریه می افتم رفتم دوباره دکتر که نزدیک خونه است دید و گفت التهاب داره ولی چرک نداره ...دکتر دیروز که سفازولین داد گفت وای از چرک بسته شده ! سفازولین بار سرم بزن ...الان من ماندم ...بعد گوشم روپانسمان کرد ...بسیار حرکت چندش و دردناکی بود چون اول گوش رو با الکل شست و یه پنبه رو با دوتا پماد پر کرد و گذاشت تا عمق جان گوشم ...گفت 48 ساعت بمونه اولش اوکی بود اما صدای زنگ توی گوشم نمیره هر لحظه سرگیجه دارم ...کی غش کنم نمی دونم ...ای خدا این چی بود نمی دونم به سرم امد...دقیقا در روز جاری یه هفته است ...در زمان حاضر گفتم کاش اصلا دکتر نمی رفتم ....پدرم در امد
بعد هم تند تند خریداریها رو اوکی کردم و مرغ ها رو شستم و گذاشتم فریزر از قبل هم برای شام دونر کباب اماده کرده بودم ...خوشمزه است به خوبی بیرونی نمیشه قطعا اما خوبه خونگی هست دیگه اقتصادی تر هست ...رضا هم طبق معمول گفت سلیقه ام نیست ...هانا هم بهانه پشت بهانه ...گریه پشت گریه افتادیم توی اون دوره ی بین دو تا سه سالگی هست که بچه ها یه سره فقط عر می زننند اینم دقیقا همین شده ...ها برو اینجا عر ...هانا اینو بگیر عر ...ها بخواب عر ...رضا هم که حوصله ی هیچی نداره یعنی اگر هانا بگه من این ادم رو بکشم ولی دیگه عر نزنم میگه بکش فقط صدات رو نشونم ! یعنی صبج تا ظهر هرچی غذا دادم به هانا دادم ...هرچی تربیت کردم کردم ...رضا که هست دیگه هیچی نمیشه کرد ...هانا هم یاد گرفته عصر و شب فقط عر و فقط بهانه ...رضا هم اعصابش به هم میریزه میگه وای من امدم استراحت کنم هرچی میخواهد بهش بده ...منم دندان هم رو روی هم فشار میدهم یکم می جنگم ...یکم تسلیم میشم ...یکم نق میزنم ...یکم بی خیال میشم ...
الانم دارم میمیرم برای خواب باید داروی هانا رو بدهم و کارهای شب رو بکنم ...خونه رو هم در حد جهنم نا مرتب دارم تحویل روز آینده میدهم و این خونه ای هست که امروز صبح از تمیزی می درخشید
خدایا بالا غیرتا تولد پیامبر مهربونیت هست تو که اینقدر مهربون بودی یه همچین پیامبر گلی رو برای ما فرستادی یه خونه ی 150 متری هم برای من بفرست که خونه ام اینقدر زود نامرتب نشه ....یکمم هانا جونم رو دوباره خوش اخلاق کن
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی