ساعتی بیدار شدیم که پویا هنوز به صفحه ی رنگی رنگی بود ..یه عالمه مسکن خوردم
یه عالمه ضد حساسیت دارم برای خواب میمیرم هانا هم میگه مامان پاشو بشین ....مامان هانا بغل ...چای ...نون ...مامان لا لا نه ...واقعاً سوالم اینه چرا لالا نه !!! ساعد یازده خوابید برق هم قطع شد بله منم ساعت هفت و ربع صبح بیدار شده باشم ساعت یازده می خواهم بخوابم ...در هر صورت خوابید منم دوست داشتم بخوابم اما التهاب گوشم روانیم کرده مطلقا روانی ...یک ساعتی رو بامطالب سیو شده از کلود کلنجار رفتم تا کم کم هانا بیدار شد نهار خ
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
دوست دارم حتما امروزم ثبت بشه .چند روز پیش که درد گوشم منو به مرز جنون رسونده بود و هانا هم داشت سرفه میکرد با دلخوری به رضا گفتم قبلا یه نذر نون پنیر سبزی داشتم خیرات میکردم شتابان بساط مریضی از خونه جمع میشد رضا هم گفت بیا 17 ربیع بریم حرم حضرت عبدالعظیم و نون پنیر سبزی بدهیم یا شیرینی
دیروز که عرضهگاه بودیم یه بسته شکلات برای خونه سفارشم بعد رفتم دکتر دیگه اصلا خیالم نبود که برم حرم ...شبم که خونه رو شلخته رهاش کرده بودم اما اخر شب دلم طاقت نیاورد یه سبد کوچولو دارم اوردم چندتا شاخه گل نرگس
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
دیروز روز خوبی بود الحمدالله . صبحش باز باید میرفتم مدرسه رفتم و یه سری زدم البته به همین زودی عذاب وجدان مادارنه آغاز کرده خفه کردنم چون باید ساعت 9 انجا می بودم اما هانا برخلاف همیشه و حتی برخلاف امروز که هفت و نیم صبح بیدار شده ...دیروز تا 8 و نیم خوابید و اخرسر مجبور شدم خودم بیدارش کنم و با همون صورت خواب الود و پوشک عوض نکرده و صبحانه نخورده تحویل مامانم دادم و تا یازده مدرسه بودم .
برگشتم یه بستنی برای هانا تهیهم و تند تند هم ماکارونی گذاشتم و هانا مثل خودمه ماکارونی دم نکشیده دوست داره
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
بدترین چیزی که ذهنم رو در گیر کرده اینکه مدارس مجازی میشه یا حضوری رضا میگه با سایه جنگ محاله حضوری بشه .
اما من با تمام خستگی و مشکلاتش برام دوست دارم حضوری باشه .احساس میکنم متنفرم هر بار میشنوم به اندازه یک حقوق ات تلاش کن ... من به اندازه وجدانم تلاش میکنم پس میدونم توی کلاس بازدهی آموزشی من خیلی خیلی بیشتره و اصلا این نسل کم سواد و ضعیف پایه آینده های کشور اند ...از همه بدتر من دیگه معلم سال اول نیستم ...من به کم راضی نیستم ...مجازی خیلی ناقصه
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
قبلا عاشق اخر هفته ها بودم الان با تمام وجودم ازش متنفرم ...هرقدر هم برنامه بریزم بریم اینجا بریم انجا ... ولله که نمی خواهم به هانا عذاب وجدان بدهم اما خدایی 90 درصد بحث های ما سر اینکه هانا وصله به رضا با نق ...چطوری توصیف کنم ؟ مثلا رضا تو دستشویی این پشت در دستشویی ...گریه و نق و بابایی ...حالا بری بگیریش جیغ میکشه ...نری بگیری رضا می اید بیرون میگه یه دقیقه ارامش میکردی چی میشد !؟ هیچی دو سر باخته ...چون جیغم که بکشه رضا میگه ولش میکردی چی میشد ...بهتر از جیغ کشیدن بود ...یعنی کلا هانا دو ش
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
نوشته بود من هنوز روزهایی رو که هر چی الان دارم رو ازت خوسته بودم ؛ یادمه .این حقیقت زندگی منه انگار تا قبل از 25 سالگی و ازدواج با رضا زندگی یه سراشیبی ملایم بود و بعد یه دفعه افتادم توی نمودار سینوسی ...نمیدونم این روزها فکر برگشت به مدرسه عجیبم کرده انگار دختری رو توی کلاس جا گذاشتم که تولد حضرت معصومه و جشن روز دختر گوشه ی کلاسش ایستاده بود و با خودش فکر میکرد چی شد سلام خاصه امام رضا رو خادم های حرم که اون روز مهمان افتخاری مدرسه بودن رو توی کلاس اون گفتن ؟ چرا کلاس من ؟
و اون دختر رو یادم
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
محبت خالصانه
شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۵ ، ساعت ۱۰:۵ ب.ظ
دوستم و همکار قدیمی من در زمان حاضر هانا رو برای اولین بار دید روی رسم مهربانی و شعور دست هانا رو بوسید و گفت :تو نمیدونی ما چقدر منتظرت بودیم تو به دنیا بیایی ... بعد منو گرفت بغل و گفت خدارو شکر مادر شدی ... خدارو شکر مادر دختر شدی .
نویسنده: لیلی
درباره وبلاگ
أَعْطَیْتُکَ کَلِمَتَیْنِ مِنْ خَزَائِنِ عَرْشِی لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ لَا مَنْجَى مِنْکَ إ
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
مامان های شاغل توصیه ای و تجربه ای از برگشت به کار با بچه دارید ؟من احتمالا باید از ساعت ۷بیدار بشم و در بهترین حالت ساعت ۲رسیدم خونه .
محل کارم تا خونه بیست دقیقه است که پیاده برم و بیام و احتمالا نهار رو غذای گرم شده بخوریم که نمیدونم هانا قرار چطور دهنم رو صاف کنه و شام اما تازه که احتمالا باید برای ۸شب آماده باشه .خوب رفقا تجربه هاتون رو میگید ؟چکار کنم بهتره ؟شما چه چالش هایی اوایل داشتید ؟
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
دنیای نا امنروز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)دنیای نا امنمن امروز زیر سرم بودمنه یه سرم معمولی زیر یک لیتر سرم اورژانسی با فشار ۴...همه چیز ساده استمن اجازه نمیدهم کسی از هانا عکس بگیره عکسشم برای کسی نمی فرستمتا اینکه دیروز بچه ها داشتن با گوشی خاله ام بازی میکردم و من دیدم چقدر خاله ام یواشکی از هانا عکس گرفتهآنجا مفصلا خاله ام رو شستم و گفتم کارش حق الناسه و محاله بگذرماما میدونید چی منو برد زیر سرمنه عکسنه واکنش مامانم که خجالت بکشنه ماست مالی خواهرمنه پاک کردن
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
کارت هویت کودکروز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)کارت هویت کودکعزیزان اگر این روزها به مراسم بدرقه رهبر عزیزمون تشریف می برید محض احتیاط یکه چنین کارتی رو کردن بچه ها بندازید از اون مهم تر شماره تماس رو روی بخشی از بدن بچه ها بنویسید یه چسب کاغذی بزنید روش اطلاعات بچه رو بنویسید. من عمری باشه روز دوشنبه میرم و به جای هر کسی که دلش آنجاست قدم بر میدارم .التماس دعا دریافت کد آمارگیر سایتآمارگیر وبلاگ
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
روزگارروز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)روزگار یک روزی یک جایی به این نتیجه رسیدم که کتاب بخوانم که چی ... یک روزی یک جایی به این نتیحه رسیدم که زبان دوم یاد بگیرم که چی ...یک روزی یک جایی به این نتیجه رسیدم که نجوم و عرفان و کوانتوم یاد بگیرم که چی ... یک روزی یک جایی حس کردم دیگه همینم که هستم ...نه می خواستم بهتر باشم نه می خواستم بفهمم عیبم چیه ...نه میخواستم بیشتر یاد بگیرم و نه می خواستم ادامه بدهم شاید چون هر انچه یاد گرفته بودم فقط درونم ته نشین شده بود ...شا
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
چندتا اپیزود از منروز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)چندتا اپیزود از من + امروز بعد از ده روز مامان و بابا از مسافرت آمدن خدایی خیلی دلمون تنگ شده بود اما مامانم به طرز عجیبی هانا رو می چلوند و هانا هم حسابی ذوق کرد از قبل هم گفتن من برای هانا کفش خریدم و وقتی امدن با بستنی بهش دادند اما جالبه بین هدیه و مامانم ...هانا عزیزش رو می خواست و جلوی در وایستاده بود می گفت پدر بزرگ ! و ذوق میکرد ...پسرها بابام رو صدا می زنند باباجون ...هانا لیدر اعظم خودش انتخاب کرده بگه پدر
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
تدریسروز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)تدریسدارم بخشی از تدریس هام رو می بینم تا برای سال اینده بدونم کارم چطوری هست و باید چی رو از حالا اماده کنم ...دارم می کاری رو می بیینم ...یه نمایش عروسکی برای تدریسش داشتم و هانا با دیدنش محو فیلم اموزشی من شده خوب به نظرم فعلا از دخترم نمره ی قبولی گرفتم چون خیلی خوشش امد و من خیلی ذوق کردم که اون خوشش امد . احتمال خیلی زیاد امسال مجازی هست ...منطقی هست الان شروع کنم و کم کم تدریس بگیرم اما تا شهریور سمتش نمیرم بگذار ببینم اوض
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی
بد غذاییروز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)بد غذایی تپیکال مردهای ایرانی اینکه اگر وارد خونه بشن و با یه خونه ی دسته گل و زن مرتب و بچه ی تمیز رو به رو بشن و ببیند غذا اماده است و شربت توی پارچ با یخ حسابی تگری شده و سالاد و زیتون و سبزی خوردن تر و تازه هست ...خوشحال میشن و تشکر می کنند حس می کنند بهترین زن دنیا رو دارند - مگه از قدیم نمی گفتن مرد هست و شکمش ؟ اما تپیکال رضا اینکه ...وای خونه رو باز جارو زدی ...قشنگ ردش هست ...ببین باز خودت رو خسته کردی خونه رو سابیدی
برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی