روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)
+ امروز بعد از ده روز مامان و بابا از مسافرت آمدن خدایی خیلی دلمون تنگ شده بود اما مامانم به طرز عجیبی هانا رو می چلوند و هانا هم حسابی ذوق کرد از قبل هم گفتن من برای هانا کفش خریدم و وقتی امدن با بستنی بهش دادند اما جالبه بین هدیه و مامانم ...هانا عزیزش رو می خواست و جلوی در وایستاده بود می گفت پدر بزرگ ! و ذوق میکرد ...پسرها بابام رو صدا می زنند باباجون ...هانا لیدر اعظم خودش انتخاب کرده بگه پدربزرگ - این هم برام جالب هست .
+برای عصرانه اش ، میوه اوردم خرد خرد کردم خوشگل ...اجیل هم اوردم ... برای اب میوه هم اب هندوانه ی خنک هست ...اون زمان هانا به همه چی میگه ؟ نــــــــــــــــه ...همین قدر هم کشدار ...میگم چی می خواهی ؟ میگه نــــــــــــه ...بعد رفتیم خونه ی مامانم بعدش تا رسید گفت چای ، دَندد (قند ) - نشست با هیجان یه چای فلاکسی که از صبح مامان اینها بود رو خورد . خدایی چرا نمی دونم .
+به شدت از دست مامان و بابای رضا ناراحتم و مثل همیشه رضا شد اماج دلخوریم ...ببیند الان تو شهر پدری فصل میوه است ...بابای رضا باغ داره به چه آبادی ...هر مدل میوه ای که بگید هم دارند ...از البالو تا هلو ...بادام ...سبزی خوردن ...صیفی جات ...اما دریغ از یه سر سوزن معرفت ... ادم مرده و بنده ی یه همچین چیزی نیست اما محبت ، محبت می اره ... در کل دنبال مادرشوهری بگردید که شعور داره ...هرچی هم رضا میگه انها پیر اند ، اصلا توی این فاز ها نیستن ...من حسم مزخرف شده ...بخصوص که مادرشوهر خواهرم از تخم مرغ تا کدو و الو همه چیز برای هانا فرستاده ...اخه چرا یه غریبه باید بفرسته ؟
+رضا امشب میگه اینقدر نشور و بساب ...پس فردا زانو درد می گیری ...تو باید برگردی مدرسه ....خیلی دردش اذیتت میکنه حق داره میدونم اما چه کنم ؟ وسواسم ...باید همه چیز تمیز و مرتب و جمع و جور باشه ...سرانگشت هام رفته اینقدر می شورم...بدتر اینکه هرقدر هم بازی کثیف با هانا کردم ...هر قدر هم حساسیت نشون ندادم باز ژن هام بهش رسیده یعنی یه لکه ی کوچیک روی لباسش باشه باید عوض بشه ...دستش کثیف باشه دیگه غذا نمی خوره ...نمی خواهم هانا اینو ببینه و یادبگیره ...
+این ماه خیلی نگران بودم حامله باشم ...خدایی نه شرایط ذهنی و روانیش رو دارم و نه مالیش رو ...الان که خیالم راحت شد حس میکنم ارامش روانی گرفتم و چقدر خوبه این آرامش ...باورم نمیشه من که یه روزی تمام حسرتم این بچه دار شدن بود الان اینقدر اسوده و راحتم .
+ من چرا اینقدر غذا دوست دارم ؟ حالا غذاهایی که بسیار دوست دارم خیلی هم ساده اند ....بادمجون سرخ شده با لیمو و ریحون و نون لواش ...سیب زمینی ابپز با شوید ... کته با گوجه سرخ شده و لیموی تازه ... سختگیر نیستم ، غذا رو با لذت می خورم....برخلاف رضا و هانا که کلا حرفشون اینه نـــــــــــــه !
+ کتاب خار و رز رو شروع کردم ...ظاهرا علاوه بر فیلم ها ، اهنگ ها ، کتابهای ژانر فانتری هم دیگه برام جذاب نیست اونم کتابی که اینقدر دوستش داشتم .










برچسب:
نویسنده: کاوه مهدوی